شرح مراسم عقدمان
همانطوری که از قبل گفته بودم مراسم عقدمان در تاریخ ۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱برگزار شد
خداروشکر همه چیز عالی بود اول از همه باید عرض کنم که چون موسم مشکل پیدا کرده
نمیشدنمیتونستم عکس جزییات مراسم رو بزارم اما سعی میکنم همه چیز رو خوب توضیح بدم
صبح روز پنجشنبه ساعت ۸من رفتم یه دوش حسابی گرفتم خودم رو تمیز وآماده کردم
تا خواهر شوهرهای مهربونم که هردوتاشون آرایشگرهای خوش سلیقه ای هستن زحمت آرایش وموهای منو کشیدندواقعا عالی شد روز قلبش هم تاج خوشگلی به رنگ صورتی کرایه کردم که با رنگ لباسم ست شده بود موهام رو رنگ قهوهای کردن البته چند روز قبل کار اپیلاسیون واصلاح رنگ ابروی منو انجام دادند خیلی تغییر کردم آرایشم ساده وملایم بود واقعا عالی بود حدود ساعت دو نیم کارم تموم شد دیگه نامزدم اومد دنبالم البته خواهر زاده اش ارمون فیلم گرفت تا رفتیم آتلیه آقاییم کت شلوارش رو پوشیده بود
خیلی عالی وشیک شده دسته گلم هم رز نباتی رنگ بود اونم خیلی ناز شده بود با روبان سفید وشاخه های یه مقداری بلند وسبز خداییشم ناز بود حدود یک ساعتی آتنلیه بودیم زحمت آتلیه هم زن داداشم کشید اون پارتیمون بود کلی خندیدیم خوش گذشت اما خوب من خیلی استرس داشتم
حدود ساعت چهار رفتیم محضر وای لباسم خیلی بلند بود اذیتم میکرد اما خوب مجبور بودم کارهای قبل عقد رو انجام دادیم وبالاخره خانواده هامون تو سالن جمع شدن خیلی سالن شیکی بود عکسشو بعدا میزارم دسته گلهای خوشگل آینه شمعدان صندلی مخصوص عروس وداماد واقعا همه چیز عالی بود
خلاصه اینکه حدود ساعت چهار ونبم بود که سه بار عاقدمون خطبه عقد رو خوند من همش صلوات میدادم البته آقاییم هم همینجور بود خیلی نگران بودم همش ار خدا کمک میخواستم مادرم هم دعا میکرد بار اول خواهر شوهر وسطیم گفت : عروس رفته گل بچینه بار دوم خواهر شوهر بزرگم گفت عروس رفته گلاب بیاره آخرین سری به خواهر شوهر بزرگم نگاه کردم اونم بهم لبخند زد وگفت: بله رو بگو عروس گلم
منم به امید خدا گفتم : با اجازه پدر ومادرم وبزرگترهای جمع بله وهمگی صلوات فرستادن وتبریک گفتن طفلک نامزدم یه نفس راحتی کشید منم که چادر سرم بود بعدش نوبت رضا بود اونم به عاقد وبابام بله گفت وتمام شرایط رو قبول کرد
نامزدم به بابام گفت : حاج آقا به امید خدا سعی میکنم دخترتون رو خوشبختش کنم اونم گفت انشائلله خوشبخت بشین ما همین رو از خدا میخوایم مادرم اشک تو چشمهاش جمع شده بود خلاصه لحظه غریبی بود یه حس جدید حس نو شدن داشتم نمیدونم چطور وصفش کنم ولی میتونم بگم بیاد همه مجردها بودم تو دلم گفتم خدایا به همه جوانها کمک کن انتخابشون تو زندگی درست وبجا باشه الهی آمین بعدشم که یه مقداری عکس فیلم همونجا گرفتیم بعدشم اومدیم خونه تو حیاطمون واقعا باصفا بود خواهز راده اش ارمون فیلم گرفت باهم رقصیدیم برامون اپند دود کردمن کل کشیدن صلوات فرستادن بعدشم خواهر هاش برامون شاباش کردن کلی عکس گرفتیم که همشون ناز شدن خداییش خلاصه اینکه حدود ساعت ۸ رفتیم شام خوردیم بابام خرج شام رو داد حدود ۳۰۰ تومن خرج کرد شام جوجه کباب وخورشت خلال همراه با ژله ومخلفات دیگه نوشابه همه چی سالاد مرتب پذیرایی عالی بود بعد از شام مهمان داشتیم دایی وخاله همسرم اومدن همه خوشحال بودن کلی برامون رقصیدن بعدشم عمووزن عمو ودایی وزن دایی خودم اومدن بعدشم شلوغتر شد خداییش خوش گذشت تا حدود ساعت ۱۱ کیکی رو که نامزدم سفارش داده بود آوردن خیلی ناز شده بود ایشالله عکس اونم میزارم گلهای صورتی کنارش واقعا ناز بود از اینجحا واقعا از لطف خانواده خودم وهمسرم تشکر میکنم خداکنه بتونیم جبران زحمات همه رو بکنیم انشائلله دیگه حدود ساعت ۱۲ همه مهمانها رفتن وما دوتا خسته یکم نشتیم حرف زدیم وبعدشم آقاییم کلی بوسم کرد ورفت خونشون اما فردا بازم برگشت اینقدر عاشقم شده که حد نداره میگه خانمم الان بیشتر از قبل عاشقت شدم تو لیاقتشو داری خوشگلم منم میگم :خدا این خوشبختی رو هیچ وقت ازمون نگیره الهی آمین